شعری از زنده یاد
سلمان دهقانی رحیم آبادی
زاده شدن در برهوت
با وامی از جاودانه یاد استاد شاملو
.
بهار من
هشت آفتاب و هشت ماه
پیش از بدایتت
که رخساره به زرد گونگی آراستی
و آرایه ی شکوه و زیبایی تو
به تاراج زمان پیوست
و منادی بیداد بر بلندای زمان
برهنگیت را
به کهساران بشارت داد
و خش و خش آرایه ات در گذار باد
سوگنامه ات را
در قالب قصیده یی سرود
و مطلع آن
زمهریر را در پیشگاهت به تهنیت آراست
و گذار روزان و شبان در قفایت
به صحیفه ی روز شمار گذشته ات فزونی بخشید
از گذشت زمان چگونه به تجربت نیاموختی
که اکسیر جاودانگیت را چه سان جستجو کنی
و آوندت در کدامین سمت و سوی خاک در تکاپوست
بهار من
من نیز در گذارت
به ناگزیری زاده شدن را آموختم
و با جمجمه به جهانی رها شدم
جهانی خرد و مدور
با پیرامونی مفرس
که چارتاق جهانم را
به وسعت دو آرنج خواندند
و آوند حیاتم را
در کانون به زهرابه نشسته اش
به دو شقه کردند
و من نیز حضورم را بانگ زدم
سهمم از این حضور
فراخنی ی پهنه ی دو دستان کبره بسته بود
و بیش از این بر من ننوشتند
دستانی مرا به میعاد فرا می خواند
و گذار از میعاد نخست
سرآغاز لولیدن در برهوت
(که خود خبر از خویشتنم نبود)
که چه سان به فراخنای سیاهوارگی
یله شدم
و بانگ حضورم نشانه ی اعتراضی بود
که از دنیای کوچکی
عاری از لئامت و پلشتی
به جهان فریب و فرومایگی
رهنمون شدم
و من به جهانی تعلق یافتم
که بی کرانگی دردهای ناشناخته و
ناپیدایش
به وسعت دریاها
و بیش تر و بیش تر
که معیاری را برای سنجش پذیرا نبود
٠٧/٠٧/١٣٧۵
موضوع مطلب :
از قلم دیگران