روزی که من و پیر مرد و مرغ در رودخانه شیرجه زدیم
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: داستان

بهار بود ، اوج کار ،  پیر مرد مریض بود . می خواست برای معالجه به شهر برود . سبدی تخم مرغ  و چند تا مرغ و جوجه هم با خود برداشت . بالهایشان رابه هم گیر داده بود و پاهایشان را با کاه بسته بود .وقتی سوارم شد راه افتادیم به سوی جاده ای که به شهر می رسید . راه زیادی آمده بودیم . حسابی تشنه ام شده بود .دهانم خشک خشک بود .پیر مرد اصلا به من فکر نمی کرد . انگار آن قدر به فکر خودش بود زبانم را دیگر نمی فهمید . هرچه عرعر  کردم پیرمرد هیچ توجه ای به من نکرد . نزدیک رود خانه رسیدیم .

ادامه متن در ادامه مطلب . . .


آخر آبادی بود .این راه را بارها و بارها آمده بودم و برگشته بودم . باید از پلی چوبی که خیلی هم باریک بود می گذشتیم . رودخانه آن قدر آب داشت که به زیر پل که اهالی آبادی درستش کرده بودند می خورد . دیدن آب آن هم آب آنجا وسوسه ام کرد . تشنگی داشت مرا از پا در می آورد .وقتی به کنار پل رسیدیم تشنگی بیش تر به من فشار آورد . آمدم روی پل . فشار آب پل را بی تاب می کرد . یک چشمم به آب بود یک چشمم به راه . پیرمرد هم مثل یک مجسمه روی پالان لم داده بود . انگار نه انگار که روی پل ایستاده ایم و زیر پایمان پر از آب است . چند نفر هم با الاغ هایشان آن طرف پل ایستاده بودند تا بعد از رد شدن ما از روی پل بگزرند . هر چه کردم طاقت نیاوردم . سرم را یواش یواش به طرف آب بردم . پوزه ام که به آب خورد نفسم تازه شد . پیرمرد مثل این که حواسش جمع کارهای من بود افسار را کشید تا مانع آب خوردنم شود . سرم را با فشار به طرف آب بردم . ناگهان دست راستم روی تخته ی خیس پل سر خورد و من و پیرمرد با همه ی وسایلی که با خود برداشته بود در آب رود خانه شیرجه زدیم . تنها شانسی که آوردیم آدم های آن طرف پل قبل از این که دیر شود ما را از آب گرفتند و کمکمان کردند تا به خانه برگشتیم .

فردای آن روز پیر مرد که مریضی داشت از پا درش می آورد پسرش را به شهر فرستاد تا برایش دکتر بیاورد.