قصه ی منظوم حسنی و خواب عاشقی
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: شعر کودک و نوجوان

 

حسنی و خواب عاشقی

                                    بخش نخست

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

پای یک کوه بلند

کنار جنگلی سبز

روستای قشنگی بود

خونه هاش رنگ و وارنگ

مردمش شاد و زرنگ

همه مهربون بودن

مثل گل جوون بودن

اما توی روستای قصه ی ما

یکی عاشق شده بود

غصه می خورد

گریه می کرد

هیچکی باور نمی کرد

حسنی عاشق باشه

دلشو داده باشه


حسنی حرف نمی زد

مثل روزایی که یاد اون به خیر

تنبک و دف نمی زد

کف نمی زد

حسنی با هیچ کسی حرف نمی زد

***************************

یه روزی اول صبح

که هوا عطر گل و بهار می داد

چشمه توی گوش دشت

قصه ی آب و می گفت

و نسیم

جیک جیک پرنده هارو

همه جا پخش می کرد

ننه گلنار که دیگه

خسته بود از حال و روز پسرش

پاره ای از جگرش

چادرش رو سر گرفت

پاشنهاشو ورکشید

راه افتاد

که بره آبادی اون ور کوه

پیش تنها خواهرش

پیش تنها یاورش

تا که راه چاره ای پیدا کنه

حسنی رو از غم و غصه کمی رها کنه

ننه گلنار توی جنگل که رسید

از کنار رودخونه

صدای گریه شنید

انگاری صدای آشنایی بود

بله پای یک درخت

کنار رود بزرگ

حسنی نشسته بود

حسنی گریه می کرد

با خودش حرف می زد:

خدایا به کی بگم

چه جور بگم

که دل عاشق من کی رو می خواد

اگه دختر خاله رعنا بدونه

از خجالت پیش اون آب می شم

رنگ مهتاب می شم

ننه رو چکار کنم

خدایا یه کاری کن

خدایا یه کاری کن

حسنی یهو پرید

ننه دستاشو گذاشته بود رو شونه های اون

((پسرم گل به سرم

غصه نخور

گریه نکن

عاشقی کار دله

عاشقی چاره داره

مگه دختر خاله ات دل نداره

می دونی گل پسرم

حسنی جان و دلم

تقصیر دل تو نیست

بابای خدا بیامرز تو هم

قد و سن تو رو داشت عاشق بود

همه ی اهل خونه

مردم آبادی رو

به ستوه آورده بود

تو هم انگاری به اون خدابیامرز رفتی

پاشو پاشو حسنی

پاشو راه بیفت بریم

تا که فکری بکنیم

گریه دردی رو دوا نمی کنه

عاشقی کار دله

عاشقی چاره داره

حسنی ساکت بود

از خجالت نمی دونست چه جوری

سرشو بلند کنه

ننه شو نگاه کنه

فکر نمی کرد اصلا"

کله ی سحر اونم این طرفا

هیچ کسی پیدا بشه

حال و روز زار اون رو ببینه

حسنی چاره نداشت

پاشدو را افتاد

طرف آبادی