آقای مترسک
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: داستان

          برف تمام دیشب را باریده است. کسی  از خانه بیرون نمی رود. مگر برای آوردن هیزم هایی که در انبار کنار ایوان روی هم چیده شده اند. البته این کار را مثل سال های پیش بیش تر پدر انجام می دهد. زمین های اطراف خانه مثل فرشی که آن را با نخ سفید بافته باشند به نظر می رسد . درخت های بی برگ و پایه های چپر ، شبیه نقاشی نامنظم کودکی هستندکه روی کاغذ سفیدی طرح خورده باشند. و به این نقاشی زمستانی گاه چند تایی کلاغ گنجشک و سار هم اضافه می شود.

برف یکریز می بارد. پسرک توی خانه تنها مانده است. تقریبا یک سال دیگر باید صبر کند تا بتواند مثل خواهر و برادر بزرگترش به مدرسه برود. مادر نمی گذارد  حتی او روی ایوان بایستد و برف ها را تماشا کند. می گوید سرما خواهی خورد.

 

ادامه متن در ادامه مطلب . . .


پسرک دماغش را چسبانده است به شیشه ی پنجره و زل زده است به فرشی که زمستان بافته است.

-  مادر ! مترسک توی مزرعه تنها مانده است.

-  نه پسرم ! مترسک از چوب ساخته شده است. مثل ما آدم ها نیست تا گرما و سرما را بفهمد.

 -اگر مثل ما آدم ها نیست چرا بهار و تابستان برایش لباس می خرید و به او می پوشانید اما توی  پاییز و زمستان لباس هایش را در می آورید.

- نه پسرم لباس هایش به خاطر باران و آفتاب پوسیده شده اند و از بین رفته اند.

پسرک همچنان چشم به بیرون دوخته است. و مطمئنا به مترسک نگاه می کند.

- اگر آدم نیست برای چه کلاغ ها و گنجشک ها از او می ترسندو توی مزرعه نمی نشینند.

- پدر که به نظر می رسد از سوال های پی در پی پسرک خسته شده است. از روی صندلی کنار شومینه بلند می شود و پشت سرش می ایستد و دست هایش را پشت خود گره می زند.

-  پسرم ! مترسک کارش همین است او باید از مزرعه مواظبت کند. خانه اش زیر آسمان و توی مزارع است نه سردش می شود ونه گرما را احساس می کند. او مثل ما نیست .

-  ببین پدر! بی چاره حتی کلاه روی سرش هم از بین رفته است. و برف به سر و صورتش می خورد. حداقل دیروز که برای عیدتان لباس خریدید برای مترسک هم چیزی می خریدید . او فقط کارمی کند . تا حالا کسی را ندیده ام که به دیدنش بیاید. حتما پدر و مادرش مرده اند یا او را گم کرده اند . او تنها کار می کند . کسی به فکرش نیست . و هرگز ندیده ام جایی بنشیند . همیشه ایستاده است و جایی را نگاه می کند . نمی شود یک چهار پایه برایش درست کنید ، خسته می شود. دلم برایش می سوزد . گناه دارد.

هوا تاریک شده است تنها در زمینه ی برفی مزرعه ، سایه ی درخت ها و مترسک به چشم می آید.مادر توی آشپزخانه مشغول پخت و پز است. برادروخواهرپسرک مشغول انجام تکالیف مدرسشان هستند. پدر در میان سئوا ل پرسیدن های پسرک روی صندلیش  لم  می دهد چشم می دوزد به شعله های کوتاه آ تش شومینه و به آهستگی پلک هایش را برهم می گذارد .

- این قدر جلوی پنجره نمان مثل مترسک می شوی .

- پسرک بی توجه به حرف های ما درش و بدون این که به کسی نگاه کند به اتاقش می رود روی تختش دفترنقا شی هنوز باز مانده است.تختش پای پنجره ایست که به سمت مزرعه ی پشت خانه باز می شود . آنجاهم برف می بارد . مداد رنگی هایش دور تا دور دفتر را گرفته اند مدادش را برمی دارد . مترسکی را که در مزرعه دارند به د قت توی دفتر می کشد.لباس هایی را که پدرش برای خود خریده است به ا و می پوشا ند . کلاه پدرش را هم روی سرش نقاشی می کند . یک صند لی بزرگ شبیه هما ن صندلی که پدرش روی آ ن کنار شومینه می نشیند برای مترسک می کشد . بعد از این که همه ی نقاشی را رنگ می کند دفترش را می گذارد روبه روی خودش ، روی بالش وبه ا و می گوید:

مترسک جان ! این لبا س ها چقدر به تو می آ ید شبیه پدرم شده ای تنها تو سبیل نداری مو هایت هم ریخته است . بعد مداد رنگی سیاهش را برمی دارد و سبیل و مو هم برایش می کشد .

-  مترسک جان ! نگران نباش پدرم لباس های زیادی دارد آ دم مهربانی است . به حرف هایش نگاه نکن اگر تو را با این لبا س ها ببیند حتما خو شحال می شود.

-  خوا بم می آ ید . تو هم باید بخو ابی . خو دما نیم ناقلا ! از فردا هر کس تو را با این سر و وضع ببیند می گوید آقای مترسک .