قصه منظوم حسنی و خواب عاشقی
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: شعر کودک و نوجوان

 

 

حسنی و خواب عاشقی

                                            بخش پایانی

 

 پای طاق پنجره

سماور می جوشید

حسنی لم داده بود

نگاه می کرد

ننه شو

که براش چای می ریخت

ننه گلنار چایی رو گذاشت جلوی حسنی

خیره شد به قاب سبز پنجره

(( پسرم

ادامه متن در ادامه مطلب . . .


سرشب بگیر بخواب

فردا کله ی سحر

کدخدا می یاد بریم

خونه ی خاله جونت

تا اگه خدا بخواد

عید امسال

تو رو داماد کنم

دلتو شاد کنم

عروسم رو بیارم

خونه و باغتو آباد کنم

تو رو داماد کنم

تو رو داماد کنم

حسنی

که دیگه توی دلش

هر چه قند و شکر آب می شد

چایی شو که سر کشید

از خونه زد بیرون

رفت توی باغ کنار رودخونه

از خوشی

واسه ی خودش دلی دلی می کرد

(( نسیمی کز بن آن کاکل آیو

مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو

چو شو گیرم خیالش را در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آیو))

 

((سرم سودای گیسوی ته داره

دلم مهر مه روی ته داره

اگر چشمم به ماه نو کره میل

نظر بر طاق ابروی ته داره))

 

کله ی سحر که شد

قوقولی قوی خروس

توی روستا پیچید

همه راه افتادند

تا برن آبادی اون ور کوه

کدخدا پیش همه راه می رفت

ننه گلنار عقبش

حسنی بعد همه

حسنی توی دلش

که خدا می دونه فکر چه روزایی رو می کرد

خنده از روی لباش پاک نمی شد

توی چشمای سیاش

برق هفتا آفتابو می شد دید

حسنی شنگول و شاد و بی قرار

انگاری قالیچه سلیمونو شده سوار

رو زمین راه نمی رفت

اما چشمای شما

روز بد رو نبینه

حسنی

غرق این حال و هوا

مست این فکر و خیال

پاش به ریشه ی درختی گیر کرد

افتاد از شیب کنار جاده توی دره

داد و فریاد و هوار

چه الم شنگه ای انداخت به راه

 

ننه گلنار بساط صبحانه رو

داشت مهیا می کرد

های و هوی حسنی رو که شنید

رفت و گفت

(( حسنی ! پاشو دیگه

حسنی! پاشو دیگه

خواب دیدی خیر باشه

آفتاب الآن وسط آسمونه

خروس بی چاره یک روزه که داره می خونه

پاشو راه بیفت برو

مثل روزای دیگه

مدرسه ت دیر می شه))

 

حسنی چشماشو وا کرد و تو رختخواب نشست

نفسی از ته دل کشید و گفت:

(( چی می شد همیشه توی خواب بودم

اما توی دره و آب نبودم.))