ماجرای من ، دختر پیرمرد ، آقا معلم و تعطیلی اولین روز مدرسه
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: داستان

  اولین روز پائیز بود . پیرمرد ، صبح زود به طویل آمد و مرا به جلوی حیاط خانه برد و پای درخت سیب بست . پالانی را که خیلی تر و تمیز بود از گوشه ی ایوان برداشت و روی  شانه ام گذاشت و افساری را که انگار برای چنین روزهایی خریده باشد به گردنم انداخت . خیلی خوشحال بود . برای خودش چیزهایی می خواند که من فقط تکان خوردن لب هایش را می دیدم و صدایی که انگار شبیه وزوز زنبور بود توی گوش هایم می پیچید .

پیرمرد را تا آن روز به این صورت ندیده بودم . نگران شدم .اضطراب مرا برداشته بود. دلم شور می زد نکند مرا بفروشد نکند مرا به کسی قرض بدهد تا بارهایش را ببرم نکند نکند نکند و هزار نکند دیگر که یک دفعه توی ذهنم رژه می رفتند .

ادامه متن در ادامه مطلب . . .


 

تقریبا یک ساعتی گذشت و من منتظر بودم تا ببینم چه اتفاقی می افتد. پیرمرد زنش را صدا زد . طولی نکشید که با دخترش که به قول خودشان ته تغاری بود روی ایوان حاضر شدند. پیرزن داشت به دخترش سفارش می کرد . عزیز دلم الهی مادر فدای قد و بالات و اون چشم های سیاهت شوم توی مدرسه بدو بدو نکن .  به حرف های آقا معلم گوش کن . لباست را کثیف نکن پدرت تازه برایت خریده است . گرسنه هم که شدی نان و پنیر توی کیفت گذاشته ام .

بالاخره پیرمرد افسارم را که به درخت سیب بسته بود باز کرد و مرا کشید و برد پای ایوان . دخترش را که سوارم کرد راه افتادیم توی جاده . بچه های کوچک و بزرگ دختر و پسر ، بزرگتر ها تنها، و کوچک تر ها با پدر و مادرشان داشتند می رفتند به طرف مدرسه ی آبادی. توی آنها تنها من الاغ بودم .

قبل از مدرسه که کنار جاده اش ساخته بودند پیچ تندی بود که درخت های کوچک و بزرگ اطرافش جلوی دید را می گرفتند. ناگهان صدای عجیبی آن طرف پیچ بلند شد و هی نزدیک تر و نزدیک تر آمد . ماشین بزرگی وسط پیچ جاده سبز شد اگر چه چند باری قبل از این هم آن را دیده بودم اما با سرو صدا هایش عادت نداشتم. دلشوره و نگرانی صبح هم توی دلم هنوز مانده بود. با این که می دانستم به کجا می روم یک دفعه ترس ورم داشت. رم کردم .هوش و هواس از سرم پریده بود. وقتی به خودم آمدم بیرون آبادی تنها روی تپه ای نشسته بودم نه از پالان تمیز پیرمرد روی شانه ام خبری بود و نه از دختر ته تغاریش که مادرش با آن همه سفارش سوار من کرده بود. آن قدر آنجا ماندم تا شب شد. یک نفر باچراغی توی دستش به طرف من می آمد. نزدیکتر که شد شناختمش. پسر بزرگ پیرمرد بود .می گفت تمام زمین ها و باغ ها ی اطراف را برای پیدا کردنم گشته است. افسارم را گرفت. بی اختیار به دنبالش راه افتادم .سرم را انداخته بودم پایین و به حرف هایش گوش می دادم .

((اصلا می دانی چه افتضاحی به بار آورده ای خواهرم را که انداخته ای و تمام بدنش را زخمی و زیلی کرده ای هیچ، آقا معلم بیچاره را هم زده ای و پرتش کرده ای توی باغ مردم ، دیگر جان سالم برایش نگذاشته ای از درد به خودش می پیچد قرار است فردا صبح اورا به شهر ببرند تا دکتر مداوایش کند روز اول مدرسه با این کارت مدرسه را تعطیل کردی. ما باید منتظر باشیم تا آقا معلم حالش بهتر شود یا معلم دیگری برای مدرسه بفرستند . بچه های مردم را با این دیوانه بازی هایت سرگردان کرده ای. آخر من نمی دانم پدرم به چه چیز تو دل خوش کرده است که تورا نمی فروشد تا از شر توراحت شویم .»

یک لحظه خودم را جلوی در چوبی طویله دیدم نمی دانستم پیرمرد چه نقشه ای برایم کشیده است تنها صدایش را شنیدم که سفارش می کرد مرا محکم ببندد .