دهکده ی کلاغ ها
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: داستان

مکثی کرد ، به دور دست ها خیره شد . انگار کلاغ های دیگر جرات حرف زدن را از دست داده بودند ، حتی درختی که آن ها رویش جمع شده بودند ، در سکوت کلاغ ها سهیم شده بود .

 نسیمی آهسته آهسته  شاخ و برگ درخت را به حرکت در آورد . کلاغ ها تکانی خوردند . کلاغ پیر چشم های قرمز شده اش را دوباره به طرف دوستانش برگرداند و گفت : «دوستان من ! پیرمرد تنها بود . او در وسط باغ بزرگی که پر از درخت های صنوبر ، سیب ، گردو و گیلاس بود ، خانه ای کوچک داشت .» در آن سال ها هرگز کسی را ندیدم که به دیدنش بیاید . هر چند روز یک بار از باغ بیرون می رفت و زود هم برمی گشت ؛ با زنبیلی که دیگر مثل هنگام . . .

ادامه متن در ادامه مطلب . . .


 

رفتن خالی نبود . تنها کسی که پیرمرد گاه گاهی از او برای ما صحبت می کرد ، جوانی بود که در آبادی مغازه داشت و پیرمرد با او رفت و آمد داشت .

پیرمرد تنها بود . مهربان بود . کم حرف می زد . درخت ها را آبیاری می کرد . باغ را شخم می زد . به موقع میوه ها را می چید و همراه الاغش به آبادی می برد . گاهی هم درخت گردوی بزرگی – که در جلوی خانه اش قرار داشت می نشست – چپقی دود می کرد ، استکانی چای سر می کشید و برای خودش زمزمه ای می کرد . ما هم به او عادت کرده بودیم به راه رفتنش ، به موهای سفیدش ، به حرف هایی که با خودش می زد ، به شعر هایی که آهسته آهسته هنگام راه رفتن و کار می خواند .

گاهی وقت ها دور پیرمرد جمع می شدیم . او به ما می گفت : « اگر خدا شما را برای من نمی فرستاد ، از تنهایی دق می کردم . انگار خدا شما را برای من آفریده است .»  

هنگام پاییز و زمستان ، پیرمرد حسابی هوای ما راداشت ، ما تنها کلاغ هایی بودیم که تمام سال را در یک باغ می ماندیم و به جایی کوچ نمی کردیم . پیرمرد می گفت : « اینجا دهکده ی کلاغ هاست ، ای کاش خدا شما را این قدر سیاه نمی کرد و یا حداقل همه ی شما را ! »

 ما در آنجا مدرسه هم داشتیم ، کلاس های ما روی چند درخت گردوی بزرگ تشکیل می شد . بچه های ما مثل بچه های آدم نبودند . آن ها اول راه رفتن و حرف زدن را یاد می گیرند و بعد الفبا را ؛ اما ما اول الفبا را به بچه های مان یاد می دادیم و بعد راه رفتن و حرف زدن را .

 بهار و تابستان به ما خوش می گذشت . روی درخت ها خنک بود .

دانه و آب هم در باغ ها و زمین های اطراف فراوان یافت می شد . پاییز و زمستان را هم در ایوان ، اتاق خالی و پشت بام خانه ی پیرمرد می گذراندیم . او برای ما دانه و آب می گذاشت و گاهی هم در باغ برای غذا ، چرخی می زدیم .

 سال های خوبی بود . درخت ها بزرگ می شدند . میوه می دادند . پیرمرد اگر شور و حالش را کم کم از دست می داد ، اما صبورتر و مهربان تر می شد . آن چنان به باغ و پیرمرد عادت کرده بودیم که نمی توانستیم از آن ها دل بکنیم .

روزهای اول بهار بود . چند روزی از پیرمرد خبری نبود . در و پنجره های اتاقش بسته بود . دیگر پیرمرد روی ایوان خانه نمی نشست . چای نمی خورد . چپق دود نمی کرد . همه ی ما دلواپس بودیم . نمی توانستیم برای او چه پیش آمده است .

روزی تنها دوست پیرمرد داخل باغ شد . به طرف حانه اش رفت . در و پنجره ها بسته بود . چند باری پیرمرد را صدا کرد ، اما خبری نبود . با ضربه و فشار در را باز کرد . سکوت همه جا را فرا گرفته بود .  همه ی ما چشم به در اتاق دوخته بودیم . ناگهان صدای گریه مرد بلند شد . مرد برگشت . از باغ بیرون رفت . هنوز وقت زیادی نگذشته بود که همراه چند نفر وارد باغ شد . جعبه ای بزرگ در دست هایشان بود . جعبه را توی ایوان گذاشتند و پیرمرد را داخلش قرار دادند . وقتی جعبه را بلند کردند گفتند : « خدا رحمتش کند ، آدم زحمت کش و بی آزاری بود !  زنش که مُرد بچه هایش او را رها کردند و رفتند دنبال زندگی خودشان . پیرمرد از تنهایی دق کرد و مُرد .»

 آن روز همه ی کلاغ ها بی تاب بودند . گریه می کردند . صدای قار وقار آن ها آشوبی به پا کرده بود . کم کم ساکت شدند . دیگر فایده ای نداشت .

 پیرمرد در باغ قدم نمی زد آواز نمی خواند . با ما حرف نمی زد . پیرمرد مُرده بود . او را برده بودند و ما تنها مانده بودیم . نمی دانستیم که چه پیش خواهد آمد .

چند ماهی گذشت بعد از ظهر یک روز تابستانی بود . چند مرد و زن ، همراه بچه وارد باغ شدند ، تمام باغ را گشتند . نگاهی به داخل خانه ی پیرمرد انداختند ، سپس زیر سایه درخت گردویِ جلویِ خانه ، یکی از گلیم های داخل اتاق را برداشتند و پهن کردند . نشستند ، گفتند ، وخندیدند ، عصرانه خوردند و وقتی که هوا رو به تاریکی می رفت ، آن ها هم رفتند .

آن شب همه ی ما زیر درخت گردو جمع شدیم . حرف های آن ها که بعد از ظهر آمده بودند ، نگران کننده بود . آن ها تصمیم گرفته بودند که باغ را بین خود تقسیم کنند . و برای خودشان خانه بسازند ، آن شب تا صبح خوابِ مان نبرد .

 هوا که روشن شد چند مرد وارد باغ شدند . چیزهایی هم در دستشان بود . یکی از مرد ها که روز قبل هم آمده بود آن چند نفر را به جاهای مختلف باغ بُرد . برگشتند .

ناگهان سر و صدایی عجیب که تا آن زمان نشنیده بودیم ، بلند شد . صدا از چیزهایی در می آمد که در دست مَرد ها بود و با آن ها شروع کردند به بریدن درخت ها .

 کلاغ ها آرامش خود را از دست داده بودند . همه از روی درخت ها بلند شدند . آسمان باغ سیاه شده بود . درخت ها یکی بعد از دیگری می افتادند ودیگر نمی شد توی باغ ماند . قار و قار کلاغ ها با صدای آن چیزهای عجیب قاطی شده بود . اگر چه دل کندن از آن جا برایِ مان مشکل بود،  اما مجبور شده بودیم باغ را ترک کنیم . تصمیم گرفتیم . حرکت کردیم و معلوم نبود به کجا . انگار پیرمرد زیر درخت گردو ایستاده بود و برای مان دست تکان می داد .

از آن روز تا حالا ، سرگردان هستیم .آدم ها  ما را اذیت و آزار می کنند . ما را می کشند و می گویند شما بد قدم هستید ، سیاه و بد قواره هستید . بی خاصیت هستید . ما دیگر آواره شده ایم . کلاغ بودن هم برای ما شد ، درد سر ! ای کاش کلاغ نبودیم ! ای کاش همه ی آدم ها مثل پیرمرد بودند !