نقد نیما
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: مقالات

شباهنگامی با شاعر یوش 

 

 

          همان گونه که می دانیم بهره گیری از عناصر طبیعت و ابزار زندگی پیرامون، بسامدی  بالا در شعر نیما دارد . پیرمرد اگر چه به ضرورت هایی پای از جغرافیایی شگرف و راز آلود ایام کودکی خود با همه ی دل بستگی ها یی که تا پایان عمر همراه خود داشت بیرون نهاد . اما هرگز بی آنها لحظه ای سر نکرد.و انگار وجود نیما مینیاتوری از زادگاهش بود ؛ آن چه که در جای جای شعرهای او می توان سراغ گرفت. (1)

          جنگل «آلیو» (2) کوه های «کپاچین» (3) سبزه ی « بیشل» (4) گل های «جیرز» (5) زهر خارهای «کراد» (6)و بسیاری ازاصطلاحات،اسامی،اشارات و عبارات دیگر که به شعر او و به کلام او جنسی ازدغدغه ها، خاطره ها ،آرزوها و تمایلات سرزمین تفکرات خاص او بخشیده است ، شعر اقلیمی را به نام او ثبت کرده است. اما نیما از عناصر طبیعت همانند شاعران سده های آغازین شعر فارسی تنها به توصیف صرف بسنده نمی کند. بلکه با استفاده ی نمادین و هنرمندانه از همه ی آن چه که در اطراف اوست به رویکردی اجتماعی سیاسی دست می یابد. در شعر نیما شاعر طبیعت و اجتماع جدای از هم تصویر نشده اند و نمی توان میان آن ها خطی قائل شد . شاعر، با طبیعت و اجتماع آن اندازه استحال یافته اند که به یک رویکرد و دریافت واحد تبدیل شده اند و همین دلیل شکست نا پذیری نیماست در قیاس با شاعران بسیاری که هم عصر اویند.

          در میان مفاهیم و موضوعات متعدد و متنوعی که نیما در شعرهای خود به آن ها توجه داشته است «شب » جایگاهی ویژه دارد . اما از آن جا که شعر های « هست شب » که در28اردیبهشت 1334 و « ترا من چشم در راهم » که در زمستان1336 سروده شده اند حداقل از نظر نگارنده ی این سطوردارای ویژگی هایی هستند که خاص معماری و زبان نیماست در این نوشته از دریچه ی معنا و به اجمال به آن ها پرداخته می شود .

 

شعر « هست شب » که از سه بند تشکیل شده است و هر بند می تواند یک مرجع تاریخی داشته باشد . (7) از توصیف یک شب دم کرده ی شمالی که شاعر بارها آن را تجربه کرده و کاملا با آن آشناست اغاز می شود:

 

برای مشاهده کامل مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


         

 

شباهنگامی با شاعر یوش

 

 

 

تقدیم به شاعر و اندیشمند هم ولایتی ام محمدقلی صدر اشکوری که شعرهایش تابلوهایی از درک عاشقانه اش از اجتماع و طبیعت است .

 

          همان گونه که می دانیم بهره گیری از عناصر طبیعت و ابزار زندگی پیرامون، بسامدی  بالا در شعر نیما دارد . پیرمرد اگر چه به ضرورت هایی پای از جغرافیایی شگرف و راز آلود ایام کودکی خود با همه ی دل بستگی ها یی که تا پایان عمر همراه خود داشت بیرون نهاد . اما هرگز بی آنها لحظه ای سر نکرد.و انگار وجود نیما مینیاتوری از زادگاهش بود ؛ آن چه که در جای جای شعرهای او می توان سراغ گرفت. (1)

          جنگل «آلیو» (2) کوه های «کپاچین» (3) سبزه ی « بیشل» (4) گل های «جیرز» (5) زهر خارهای «کراد» (6)و بسیاری ازاصطلاحات،اسامی،اشارات و عبارات دیگر که به شعر او و به کلام او جنسی ازدغدغه ها، خاطره ها ،آرزوها و تمایلات سرزمین تفکرات خاص او بخشیده است ، شعر اقلیمی را به نام او ثبت کرده است. اما نیما از عناصر طبیعت همانند شاعران سده های آغازین شعر فارسی تنها به توصیف صرف بسنده نمی کند. بلکه با استفاده ی نمادین و هنرمندانه از همه ی آن چه که در اطراف اوست به رویکردی اجتماعی سیاسی دست می یابد. در شعر نیما شاعر طبیعت و اجتماع جدای از هم تصویر نشده اند و نمی توان میان آن ها خطی قائل شد . شاعر، با طبیعت و اجتماع آن اندازه استحال یافته اند که به یک رویکرد و دریافت واحد تبدیل شده اند و همین دلیل شکست نا پذیری نیماست در قیاس با شاعران بسیاری که هم عصر اویند.

          در میان مفاهیم و موضوعات متعدد و متنوعی که نیما در شعرهای خود به آن ها توجه داشته است «شب » جایگاهی ویژه دارد . اما از آن جا که شعر های « هست شب » که در28اردیبهشت 1334 و « ترا من چشم در راهم » که در زمستان1336 سروده شده اند حداقل از نظر نگارنده ی این سطوردارای ویژگی هایی هستند که خاص معماری و زبان نیماست در این نوشته از دریچه ی معنا و به اجمال به آن ها پرداخته می شود .

 

شعر « هست شب » که از سه بند تشکیل شده است و هر بند می تواند یک مرجع تاریخی داشته باشد . (7) از توصیف یک شب دم کرده ی شمالی که شاعر بارها آن را تجربه کرده و کاملا با آن آشناست اغاز می شود:

 

                                                                            « هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است»

 

          اما با خواندن دو مصراع اول وقتی به رنگ رخ باختن خاک بر می خوریم به جهت تشخصی که شاعر به خاک بخشیده است و با تاکیدی که «هست» اغاز شعر برمجموع آن وارد می سازد دیگر گمانی باقی نمی ماند که باید این «شب » را جدی گرفت زیرا جنسی متفاوت دارد ، و این تاکید و قضاوت در بند دوم شعر آشکارتر می گردد :

«هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم ازاین روست نمیبیند اگر گمشده ای راهش را. »

 

باز شعر با تاکیدی که فعل «هست » بر آغاز مصراع اول بند دوم ایجاد کرده است آغاز می شود و شاعر نشانه و ویژگی دیگری از شب مورد نظر خود را بیان می کند . شبی که ورم کرده است و هوایی که گرمای  غیر متعارف ان مانع از آن می شود که گمشده ای را هش را بیابد .

          دوباره نشانه ها حاکی از آن است که شب مورد توجه شاعر شبی نیست که حاصل گردش افلاک باشد بلکه شب طاقت سوزی است که باعث بیابانی گمشده گردیده است . و هیبت شب این اندوه بزرگ تمام وجود شاعر را فرا گرفته است و شب همچنان شب مانده است.

« با تنش گرم بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

با دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب

هست شب آری شب »

اگر چه در مصراع های :      

                                                                                « باد نوباوه ی ابر از بر کوه

سوی من تاخته است »

 

هنوز کورسوی امید و گشایشی برای شاعر مانده است .

         با همه ی این احوال دراز نای شبی که در بستر تحولات اجتماعی و سیاسی محیط زندگی و تفکر شاعر حضور دارد . دید گان امیدوارانه ی شاعر یوش را تار و مایوس نمی گرداند، و او را در شباهنگامی که سایه های

                                                                         

 

انبوه و دهشت زای لا به لای شاخ و برگ های« تلاجن »  سبب اندوه آرزومندان می شود  چشم به راه لحظات دلفریب و آرزوهای دست نا یافته می دارد.

« ترا من چشم در راهم شبا هنگام

  که می گیرند در شاخ« تلا جن » (8)سایه ها رنگ سیاهی

 وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

 ترا من چشم در راهم »

در شبا هنگامی که بر هیچ چیز اعتماد و اعتباری نیست

در شبا هنگامی که دره ها همانند ماران خفته ای که مرده می نمایانند

و در شبا هنگامی که دست نیلوفر دام بر پای سرو کوهی می اندازد

با این توصیف  امید هم چون خورشیدی در فرا روی او می درخشد و یاس و سکوت وسکون بر او مستولی نمی شود.

« شبا هنگام . در آن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بند د دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم .»

          در شعر نخست نیما با تکرار سه بار عبارت «هست شب » اوج نا امیدی را به تصویر می کشد . اما در شعر دوم که همانند شعر نخست از کامل ترین و پخته ترین شعر های نیما به شاعرانگی اوست تکرار سه باره ی مصراع  « تو را من چشم در راهم » نشانه ی اوج امید واری فزاینده ی او به آینده ی اجتماع و مردمی است که در میان آنها زندگی می کند. و شاعر کوهستانی افسانه را نگران خود کرده است .

          همان گونه که در آغاز آمد توجه خاص و عامدانه و اندیشمندانه نیما به ویژگی ها و عناصر اقلیمی سبب گردید که صور خیال در شعرش تصنعی ، تقلیدی و درنتیجه نشخوار دریافت های انتزاعی دیگران نباشد. بلکه همه ی آنها حاصل تجربه های شخصی خود اوست که بنا بر ضرورت معنایی و کلامی جواز ورود در شعرش را دریافت کرده اند.(9) وهمین تکراری نبودن و بکر بودن تصاویر است که به شعر او تازگی و جذبه می بخشد. ودر نهایت خواننده یا شنونده اثر خود را با واقع نمایی وحقیقت فزائی مفرط رویارو می سازد. این خصیصه که در شعرهای  مورد نظر ما به ویژه در شعر دوم بسیار خوب نشسته و درخشیده است . با توجه به امتزاج خوش آهنگ و استادانه ی آن بادرک عمیق و ستایش بر انگیز شاعر از لایه های مختلف اجتماع منتج شده است به  یک تغزل اجتماعی ناب شفاف و لطیف که عناصر آفریننده و سازنده ی آن در گرداگرد زندگی او حضور دارند.

 

 

 

 

یادداشت ها

 

1-  این دل بستگی نیما به زادگاهش و دلبستگی حاصل از دور بودنش از وطن در جای جای نامه هایش مشهود است که در این جا تنها به جهت ذکر نمونه به بخشی از نامه ی وی که در تاریخ 18/ بهمن /1310 از آستارا خطاب به برادرش لادبن نوشته است اکتفا می شود:

«............... این است که باز می بینم شب است . برف کوههای یوش را سفید کرده است . یا یک روز توفانی است وتو با لباس نازک چنانکه نوشته ای از عقب فلان درنده از فلان دره سرازیر می شوی . حتی سنگ ها و ریشه های درخت های کوچک و بوته ها هم که زیر پا کنده می شوند کاملا در نظر من جلوه گر می شوند. ناچار چشم هایم را می بندم و این منظره ها را که همیشه قلب من به طرف آن هاست در عالم خیال تماشا می کنم. پس اگر خواب هم ببینم خواب کوههای «لو» و « نی کلا » و « ازناسر » است. گاهی به سرزمینی وارد می شوم که آنجا را ندیده ام . می دانی که من چقدر به یوش علاقه دارم..............»

( ستاره ای در زمین- نیما یوشیج- تهران چاپ اول 1354- ص 111-110 .)

 

2-    « آلیو» نام جنگلی است در کجور

«................ یاد می آوری آن خرابه

آن شب و جنگل « آلیو» را

که تو از کهنه ها می شمردی

می زدی بوسه خوبان نو را

                                                                                 زان زمان ها مرا دوست بودی..............»

( مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج- شعر افسانه )

 

 

3-    «کپاچین» نام کوهی است در یوش

«.............. هر کجا فتنه بود و شب کین

مردمی مردمی کرده نابود

بر سر کوه های «کپاچین»

نقطه ای سوخت در پیکر دود

                                                     طفل بیتابی آمد به دنیا..... »

(مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج شعر افسانه )  

 

 

 

4-    « بیشل » نام جلگه ای است در نزدیکی یوش که در آنجا علف برای زمستان می چینند.

   «............ بر سر سبزه ی « بیشل» اکنون

نازنینی است خندان نشسته

 از همه رنگ گلهای کوچک

  گرد آورده و دسته بسته

                                         تا کند هدیه ی عشق بازان .....»

    (مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج شعر افسانه )

 

 

  

5-    « جیزر » نام گلی است جنگلی شبیه به آلبالو.

 

     « ................ گل های « جیزر» از نفسی سرد گشت تر

                         ز افسانه ی غمین پر از چرک زندگی

                          طرح دگر بساختند،

                         فانوس های مردم آمد به ره پدید................»

         (مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج شعرگل مهتاب ) 

 

 

 

6-    « کراد » درختی جنگلی که خار های ذهر آلود دارد و بوی گل های آن در بهار سردرد می آورد.

 

  «............... گویند روی ساحل خلوتگهان دور

                    ناجور مردمی دارند زیست.

                   و پوست های پای آنها

                   اززهرخارهای « کراد »

                          آزرده نیست..........»  

    (مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج شعر اندوهناک شب)

 

 

 

 

«.........چون « کراد » درد سر افزای در هنگام گل دادن

            کرده هر پهلو به نیش خارهای خود مسلح

           به سوی من بودشان نظاره ی پنهان ................»

      

    (مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج از منظومه ی « شهریار » )

 

7-    دکتر تقی پور نامداریان در بیان مبانی و مراجع این شعر می نوسید:

«............. بند اول شاید تصویر اوضاع و احوال اجتماعی ایران مقارن انقلاب مشروطه ویا روی کار آمدن دکتر مصدق ومبارزات او برای ملی شدن صنعت نفت باشد و ترس و اضطراب حاکم بر اوضاع آن روزها . ابر و باد که بعدمی آید، حکایت از اوضاع واحوال ناشی از فضای باز سیاسی کشور در خلال مبارزات و پیروزی مصدق است، که مردم در خلال آن جرات می کنند نفس بکشند و در قیام سی تیر خواسته های خود را به کرسی بنشانند. اما این فضای آزاد سیاسی بزودی با کودتای بیست و هشتم مرداد پایان می پذیرد و بگیر و ببند ها آغاز می شود. وبدین ترتیب قبل از آنکه باران ببارد و فضا را از تیرگیها و آلودگیهای استبداد پاک کند و صبح آزادی طلوع کند، دوباره شب استبداد و ظلم و اختناق فرا می رسد و شب چنان حجم متراکمی پیدا می کند که کسی راهی به جا یی پیدا نمی کند و بعدهم با استقرار مجدد پایه های نظام جور و استبداد، محیط و شرایط سیاسی و اجتماعی آن چون بیابانی گرم و دراز می شود که همچون مرده ای در گور تنگ شب ،سوخته و خسته و شب زده همانند مردم و آزادیخواهان و حق طلبان، از نفس و حرکت می افتد.»

(خانه ام ابری است «شعر نیما از سنت تا تجدد» تقی نامداریان - تهران سروش چاپ اول 1377- ص 372-371)

 

 

8- «تلاجن » نام درختی است جنگلی . درخت چوب ارژن.

 

9 - یکی از معضلات بخش عظیمی از شعر گذشته ی فارسی و بخشی از شعر معاصر بکارگیری مفاهیم و تجربیاتی است که بسیاری از شاعران شخصا آن ها را تجربه نکرده وبه درک آن نائل نشده اند. البته این نشخوار

نابخشودنی بیش تر در شعر کلاسیک اتفاق افتاده است. معضلی که باعث گردیده است بسیاری از شاعران تکرار ناشیانه ی یکدیگر باشند.

 

 اما نیما به این عیب اساسی توجه ی جدی داشت نکته ی مهمی که در تجربیات شاعرانه ی او اتفاق نمی افتد و تکرار نمی شود. دقتی واقع بینانه که از علی اسفندیاری نیمایی آفرید.

   « عزیز من باید بتوانی بجای سنگی نشسته دوار گذشته را که توفان زمین باتو گذرانیده به تن حس کنی .....باید بتوانی یک جام شراب بشوی که وقتی افتاد و شکست لرزش شکستن را به تن حس کنی .

باید این کشتن تو را به گذشته ی انسان ببرد و تو در آن بکاوی . به مزار مردگان فرو بروی . به خرابه های خلوت و بیابان های دور بروی ودر آن فریاد بر آوری و نیز ساعات دراز خاموش بنشینی.......به تو بگویم تا اینها نباشد هیچ چیز نیست.............

   دانستن سنگی یک سنگ کافی نیست . مثل دانستن معنی یک شعر است . گاه باید در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است به آن نظر انداخت . باید بارها این مبادله انجام بگیرد تا به فرا خور هوش و حس خود و آن شوق سوزان و آتشی که در تو هست چیزی فر گرفته باشی ............»

( حرف های همسایه نیما یوشیج تهران چاپ دوم- 1351- ص 8-7. )

 

فروغ فرخزادهم با درکی درست از دیدگاههای نیما و با اتکا به هوشیاری ذاتی خود به عنوان یک شاعر اندیشمند به تئوری های نیما اشاراتی ظریف دارد از جمله در گفتگویی که با مجله ی آرش داشت می گوید :« .........من تا سر خودم نشکند، معنی سنگ را نمی فهمم ...............»

و در بخشی دیگر از همین گفتگو می گوید :«....... فکر می کنم کسی که کار هنری می کند باید اول خودش را بسازد و کامل کند، بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند تا بتواند به تمام د ریافت ها، فکرها و حس هایش یک حالت عمومیت ببخشد.»

                                             (برگزیده اشعار فروغ فرخزاد شرکت سهامی کتاب های جیبی چاپ چهارم 1354 ص 14- 1 ) 

 

 

------::::  لقمان دهقانی رحیم آبادی