خاطرات یک الاغ
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: داستان

 

خاطرات یک الاغ

 

نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم از همان اول هم با بقیه فرق داشتم. روزی که به قول آدم ها به دنیا آمدم و چشم هایم را باز کردم هر چه را که دور و برم بودند الاغ می دیدم . البته بعضی ها خورده ای تا کمی بیش تر با هم فرق داشتند که بعد ها فهمیدم به آنها می گویند آدم.

 

همه گوش ها یشان را تیز کرده بودند و زل زده بودند به سر و کله ی آبکشیده ی من بی چاره انگار در عمرشان الاغ ندیده بودند. سوراخ دماغ ها یشان مثل دهنه ی چاه قدیمی خانه ی پیرمرد بود که توی آن همه جور آت آشغالی پیدا می شد غیر از آب ، و گاه گاهی هم با دندان هایشان ته مانده ی علف ها را همراه با آبی که از دماغ هایشان سرازیر می شد می جویدند و مزه مزه می کردند. الاغی که بعد ها متوجه شدم اصلا بویی از الاغ بودن نبرده است بلکه صاحب فلک زده و عزیز من است مثل دیگرانی که دور تا دور من حلقه زده بودند لحظاتی به من خیره شد و همان طورکه چشم ها یش را به من دوخته بود چرخی دور من زد و در طویله را پشت سرش بست و رفت. کم کم بزرگ شدم . هر روز چیز تازه ای یاد می گرفتم . با الاغ های  زیادی دوست شده بودم همه ی گاو ها و مرغ و خروس ها مرا به اسم صدا می زدند . دیگر برای برای خودم کسی شده بودم حتی اهالی آبادی هم می دانستند که من الاغ  پیرمرد هستم . الان که سن وسالی از من گذشته است و به یاد گذشته ها

خاطراتم را برای شما می نویسم دلم برای آن روزها تنگ می شود و گاهی از کارهایی که کرده ام خنده ام می گیرد . گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم برای چه پیر مرد با آن همه دردسری که برایش درست می کردم مرا پیش خود نگه داشته بود.

و حالا که سال های زیادی بین من و آن خاطرات زیبا فاصله افتاده است تنها بخشی از آن ها را که در یاد دارم برای شما خواهم نوشت. تا شاید با خواندنشان بخندید و لذت ببرید.

 

 ماجرای مسابقه ی من و بزغاله

 

          چندهفته ای می شد که می توانستم روی چهار دست و پا بایستم و به سختی خودم را کنترل کنم . گاهی هم ناشیانه برای آن که ادای مادرم را در بیاورم توی زمین اطراف خانه بدو بدویی  می کردم . چند تا جفتک می زدم .

برای مشاهده کامل داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


خاطرات یک الاغ

 

نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم از همان اول هم با بقیه فرق داشتم. روزی که به قول آدم ها به دنیا آمدم و چشم هایم را باز کردم هر چه را که دور و برم بودند الاغ می دیدم . البته بعضی ها خورده ای تا کمی بیش تر با هم فرق داشتند که بعد ها فهمیدم به آنها می گویند آدم.

 

همه گوش ها یشان را تیز کرده بودند و زل زده بودند به سر و کله ی آبکشیده ی من بی چاره انگار در عمرشان الاغ ندیده بودند. سوراخ دماغ ها یشان مثل دهنه ی چاه قدیمی خانه ی پیرمرد بود که توی آن همه جور آت آشغالی پیدا می شد غیر از آب ، و گاه گاهی هم با دندان هایشان ته مانده ی علف ها را همراه با آبی که از دماغ هایشان سرازیر می شد می جویدند و مزه مزه می کردند. الاغی که بعد ها متوجه شدم اصلا بویی از الاغ بودن نبرده است بلکه صاحب فلک زده و عزیز من است مثل دیگرانی که دور تا دور من حلقه زده بودند لحظاتی به من خیره شد و همان طورکه چشم ها یش را به من دوخته بود چرخی دور من زد و در طویله را پشت سرش بست و رفت. کم کم بزرگ شدم . هر روز چیز تازه ای یاد می گرفتم . با الاغ های  زیادی دوست شده بودم همه ی گاو ها و مرغ و خروس ها مرا به اسم صدا می زدند . دیگر برای برای خودم کسی شده بودم حتی اهالی آبادی هم می دانستند که من الاغ  پیرمرد هستم . الان که سن وسالی از من گذشته است و به یاد گذشته ها

خاطراتم را برای شما می نویسم دلم برای آن روزها تنگ می شود و گاهی از کارهایی که کرده ام خنده ام می گیرد . گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم برای چه پیر مرد با آن همه دردسری که برایش درست می کردم مرا پیش خود نگه داشته بود.

و حالا که سال های زیادی بین من و آن خاطرات زیبا فاصله افتاده است تنها بخشی از آن ها را که در یاد دارم برای شما خواهم نوشت. تا شاید با خواندنشان بخندید و لذت ببرید.

 

 

 

 

ماجرای مسابقه ی من و بزغاله

 

          چندهفته ای می شد که می توانستم روی چهار دست و پا بایستم و به سختی خودم را کنترل کنم . گاهی هم ناشیانه برای آن که ادای مادرم را در بیاورم توی زمین اطراف خانه بدو بدویی  می کردم . چند تا جفتک می زدم . سر و صدا و عرعر ی می کردم و خسته که می شدم گوشه ای لم می دادم . بعضی وقت ها هم که از کارهای ناشیانه ام  جان به لب اهل خانه می رسید مرا با طناب کوتاهی به درخت گردوی جلو طویله می بستند تا دیگر نتوانم جم بخورم.

         عصر یک روز تابستانی بود . کم کم خانه ی پیرمرد شلوغ شد . اهالی زن و مرد یکی یکی دوتادوتا و گاه گروه گروه می آمدند به خانه ی پیرمرد می نشستند و بعد می رفتند.

       آن روز عصر من وبزغاله که به تازگی آمده بود و به جمع ما پیوسته بود توی طویله تنها مانده بودیم. شم الاغی من گل کرده بود. به رفت و آمدها کنجکاو شده بودم. می خواستم هر جوری شده از ماجرای رفت و  آمدها سر در بیاورم. همین جور که خیره شده بودم متوجه شدم که بزغاله هم یک چشم به علف زیر پایش دارد و چشم دیگرش هم متو جه آدم هاست.

نگاهم که به نگاه بزغاله افتاد فکری به نظرم رسید.

گفتم بزغاله جان ! تو هم به چیزی که من فکر می کنم فکر می کنی

-                    مگر تو به چه فکر می کنی

-                    من من می خواهم سر در بیاورم توی خانه ی پیرمرد چه خبر است.

-                    راستی من هم بدم نمی آید اما چه طوری

-                    خیلی راحت است مسابقه می گذاریم هرکس تند تر بدود توی خانه و با خبر شود او برده است

-                    پس تا سه بشمر و مسابقه را شروع کنیم

وقتی کنار هم ایستادیم شروع کردم به شمردن

عر

عر

عر

    آن قدر سرعت داشتیم که یک بار من و بزغاله خوردیم به دیواری که باید از کنار آن می گذشتیم. سریع بلند شدیم اصلا متوجه درد و زخم سر و صورتمان نشده بودیم . دوباره شروع کردیم به دویدن وقتی به درب ایوان رسیدیم با همان سرعت وارد اتاقی شدیم که درب آن رو به روی ما قرار داشت . نمی دانم چه شد که اتاق یک دفعه ریخت به هم . صدای شکستن وسایل توی اتاق با جیغ های زن ها قاطی شده بود. ما هم وسط آن ها مانده بودیم معطل . آن قدر زن ها دستپاچه شده بودند توی اتاق دور هم می چرخیدند. انگار کار دیگری بلد نبودند.

من از ترس هی با صدای بلند عر عر می کردم . بزغاله بیچاره هم از بس که مع مع کرده بود آب چشم هایش راه افتاده بود. توی چه کنم چه کنم گیر کرده بودیم که در یک لحظه اتاق مثل شب بی ماه و بی ستاره سیاه شد. من و بزغاله که چسبیده بودیم به هم خیزی برداشتیم که بدویم خوردیم به دیوار اتاق و همان جا تخت زمین شدیم . هنوز چیزی را نمی دیدیم . دیگر توی اتاق صدای زن ها به گوش نمی رسید. صرای پیر مرد را شناختم که می گفت : « این لعنتی ها دیگر از کجاپیدایشان شد. دیگر به این حیوان جماعت هم نمی توان روی خوش نشان داد. این همه عمر از خدا گرفته ام تا حالا نه چنین روزی را دیده ام ونه شنیده ام .» صدای پیر مرد که رسید کنارم دوباره هوا روشن شد. فهمیدم چادر سیاه یکی از زن ها هنگام شلوغی افتاده است روی من و بزغاله.

   پیرمرد بدون این که حرفی بزند طناب های گردن ما را توی دستش گرفت و ما را پشت سر خودش از اتاق بیرون برد. همه ی مهمان ها توی ایوان و حیاط ایستاده بودند و زل زده بودند به من و بزغاله وهی پچ پچ می کردند. پیرمرد ما را یکسره برد توی طویله . خودش هم آمد تو در رابست . چشمتان روز بد را نبیند. آن قدر با چوب دستی اش من وبزغاله ی بیچاره را مشت و مال داد که حال نفس کشیدن برای ما نمانده بود.بعد هم از طویله رفت بیرون.

با همان حالی که نداشتم گفتم : « بز غاله جان ! من که نفهمیدم . تو سر در نیاوردی ما چه کار اشتباهی کردیم که آدم ها از ما ترسیدند. اگر ما ترسناک هستیم چرا آن ها روی الاغ ها سوار می شوند و با آن ها بار می برند و هزار تا کار دیگر ، و اگر شما ترسناک هستید برای چه آن ها شیر و گوشت شما را می خورند و از پوست شما برای خوشان زیر انداز درست می کنند. این آدم ها هم نمی شود مثل ما از کارشان سر در آورد.»

شب شد و همه ی اهل طویله آمدند. پدرم مثل همیشه ساکت و بی سر وصدا رفت سر جای هیشگی اش لم داد. گاو ها هم پی خورد و خوراک و نشخوارشان بودند. اما مادرم شروع کرد به دور زدن دور طویله و با عصبانیت گفت : « دیکر چه الم شنگه ای به پا کرده بودی . مرغ و خروس ها می گفتند رفته ای داخل خانه ی پیر مرد. آخر کره خر زبان نفهم تو با خانه ی پیرمرد چه کار داشتی  خودت که به جهنم بزغاله ی بیچاره را هم از راه بدر کردی و با کار های احمقانه ات او را هم به درد سر انداختی همان یک ذره گوشتی را هم که داشت با چوب های پیرمرد آب شد. با این کارهایت آبروی هر چه الاغ را برده ای. دیگر نمی توانم جلو ی حیوان های طویله و همسایه ها سرم را بلند کنم. » مادر بیچاره ام همان طوری که حرف می زد گریه هم می کرد.

گفتم : « من که کار اشتباهی نکرده ام . رفتم ببینم چه خبر است. مگر خودت همیشه به من نمی گفتی کنجکاوی خوب است . باید از اطرافمان با خبر باشیم.......... »

مادرم با عصبانیت حرف های مرا قطع کرد و گفت : « بله من گفته ام کنجکاوی خوب است . اما نگفتم که توی کره خر عرعرو  بلند شوی و یک بزغاله هم با خودت برداری ببری داخل خانه ی پیر مرد و مجلس فاتحه ای راکه برای پدر و مادرش گرفته بود به هم بریزی. تو به این می گویی کنجکاوی . این جور کار ها تنها مال آدم هاست . جای بزغاله و الاغ توی طویله و صحراست. صد بار به تو گفته ام توی کار آدم ها تا خودشان نخواهند نباید دخالت کرد.»

مادرم یکریز حرف می زد خیلی عصبانی بود. من هم چون چیزی از حرف هایش نمی فهمیدم ساکت بودم . تنها گوش ها یم را تیز کرده بودم که بله دارم گوش می کنم . آن روز ها متوجه نشدم که مجلس فاتحه به چه چیز می گویند و اصلا به درد چه کاری می خورد . بعد ها که بزرگ تر شدم و به قول پدر و مادرم الاغ قابلی شدم تازه فهمیدم که آن روز مسابقه ی دوی من و بزغاله چه دست گلی به آب داده است.