روزی که پیر مرد را در پهن گاوها انداختم
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: داستان

          قسمت دوم 

 

  

 

          در کنار طویله ی ما طویله ی دیگری هم بود که پیر مرد گاو هایش را در آن نگه می داشت و هر روز صبح زود برای دوشیدن شیرهایشان به آنجا می آمد. یک روز مثل همیشه صبح زود وقتی که با سطل پر از شیر از طویله بیرون آمد و من هم آن روز نمی دانم برای چه کبکم خروس می خواند  داشتم توی محوطه ی جلو ی طویله جفتک می زدم و یورتمه می رفتم . چشم شما روز بد را نبیند .نمی دانم در محاسباتم چه مشکلی پیش آمد که کفلم خورد به پشت پیر مرد . بی چاره با دست و سر داخل پهن گاوها که بیرون طویله جمعشان کرده بود فرو رفت .وقتی سرش را از آنجا در آورد و بالا گرفت با آن کلاه مسخره اش که هرگزیادم نیست از سرش برداشته باشد شده بود مثل بادمجان دلمه ی گندیده.از شدت عصبانیت تمام بدنش می لرزید.هر چه فحش و بد و بیراه تا آن روز یاد گرفته بود همه را یک دفعه نثار من کرد. با دیدن آن قیافه دلم برایش سوخت . وقتی چشمش به من افتاد که گوشه ای مثل ننه مرده ها ایستاده بودم و نگاهش می کردم به طرفم آمد و طناب پاره پوره ی گردنم را به درخت گردوی جلو طویله بست . آن قدر با چوبدستی اش مشت و مالم داد که فکر می کردم درخت گردوی به آن بزرگی پشت من سوار شده است . از شدت خسته گی و درد از حال رفتم و وقتی به هوش آمدم بی حال در محل تولدم افتاده بودم . حتی نای عرعر کردن هم نداشتم. پیر مرد وسط در طویله ایستاده بود و نگاهم می کرد.