ورق پاره هایی از خاطرات یک الاغ بازی گوش
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: داستان

الاغ دانشمند ( قسمت اول )

 اواخر پاییز بود. صدای باد به گوش می رسید . سوز سرما از سوراخ های اطراف درب چوبی طویله به داخل می آمد. برف همه جا را سفید کرده بود.کسی با ما کار نداشت.پدرم در گوشه ای مثل همیشه لم داده بودو در خیالات و رویاهای خودش سیر می کرد. مادرم در سمت راست پدرم  لم داده بود و از هر دری برای ما صحبت می کرد. بزغاله هم هی طویله را مترمی کرد و آرام و قرار نداشت. الاغ پا سفید هم که چند سالی از مادرم جوان تر بود پهلو به پهلوی شوهرش که بین الاغ ها معروف بود به یال نمدی دراز کشیده بود و کم و بیش حواسشان به حرف های مادرم بود.نوری که از درز های درب چوبی به داخل می آمد همه ی روشنایی طویله ما بود که طویله را به دو قسمت تقسیم می کرد.

برای مشاهده کامل این داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید .


الاغ دانشمند ( قسمت اول )

       اواخر پاییز بود. صدای باد به گوش می رسید . سوز سرما از سوراخ های اطراف درب چوبی طویله به داخل می آمد. برف همه جا را سفید کرده بود.کسی با ما کار نداشت.پدرم در گوشه ای مثل همیشه لم داده بودو در خیالات و رویاهای خودش سیر می کرد. مادرم در سمت راست پدرم  لم داده بود و از هر دری برای ما صحبت می کرد. بزغاله هم هی طویله را مترمی کرد و آرام و قرار نداشت. الاغ پا سفید هم که چند سالی از مادرم جوان تر بود پهلو به پهلوی شوهرش که بین الاغ ها معروف بود به یال نمدی دراز کشیده بود و کم و بیش حواسشان به حرف های مادرم بود.نوری که از درز های درب چوبی به داخل می آمد همه ی روشنایی طویله ما بود که طویله را به دو قسمت تقسیم می کرد.

         من هم جلو در نشسته بودم . از این که نمی توانستم از طویله بیرون بروم کلافه شده بودم. بعضی اوقات چشمم را می چسباندم به درب و از درز تخته ها بیرون را نگاه می کردم. از مادرم خواستم قصه ی الاغ دانشمندراکه دیشب قولش را داده بود برایمان تعریف کند. مادرم خودش را تکانی داد و اندکی جا به جا شد. پدرم زیر چشمی نگاهی به مادرم انداخت و دوباره چشم هایش را بست . مادرم مثل همه ی قصه هایش قصه اش را شروع کرد : یکی بود یکی نبود . هر جا الاغی بود آدم هم بود. در زمان های قدیم که خیلی از آدم ها سواد درست و حسابی نداشتند چه برسد به الاغ ها . گفته اند مرد جوانی بود که از تمام دارایی های جهان الاغی داشت که پشتش صندوقی پر از کتاب گذاشته بود و از شهری به شهری دیگر و محله ای به محله ی دیگر می رفت و کتاب هایش را می فروخت. مرد خواندن و نوشتن را از پدرش آموخته بود. و پدرش هم وصیت کرده بود  اگر می خواهی من از تو راضی باشم باید تا آنجا که می توانی به مردم خواندن و نوشتن یاد بدهی و کتاب بفروشی . به همین خاطر مرد تنها بود و ازدواج نکرده بود. و تمام عمرش با الاغی که بار کتاب د اشت در سفر بود. مرد در هر آبادی و محلی که می رسید چند ماهی می ماند. و به آدم ها خواندن و نوشتن یاد می داد. و وبه هر شهری که می رسید کتاب هایش را به آدم ها می فروخت. مرد از مردم روستا ها پولی نمی گرفت. تنها علف و کاه الاغ و غذا و محل استراحتش را مردم در اختیارش می گذاشتند. مرد به هر جا می رفت حتی موقع درس دادن الاغ را با خودش می برد و در کنار خودش می نشاند . بیشتر وقت ها مخصوصا شب ها که تنها بودند حرف هایش و درد دل هایش را به الاغ می گفت. الاغ هم چون به مرد عادت کرده بود آرام و ساکت می نشست و به حرف های او گوش می داد  . در این سال ها الاغ چیزهای زیادی یاد گرفته بود . او زبان آدم ها را می فهمید. کتاب هایشان را می توانست بخواند. نوشتن را هم یاد گرفته بود. اما هرگز طوری رفتار نمی کرد که مرد یا آدم های دیگر بویی از دانایی او ببرند. الاغ که در این سال ها به جا های مختلفی سفر کرده بود دیده بود که آدم ها با الاغ ها بار می برند. در گرما و سرما به آن ها رحم نمی کنند. غذایشان را به موقع نمی دهند وهر چه از دهنشان در بیاید به الاغ ها می گویند. و آنها را با زدن وادار می کنندکه کارهایشان را انجام بدهند. و هزار جور بی احترامی دیگر؛ عذاب می کشید و همیشه دنبال این بود که به الاغ ها کمکی بکند و آن ها را از دست آدم ها نجات بدهد.

این داستان ادامه دارد . . .