ورق پاره هایی از خاطرات یک الاغ بازی گوش
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: داستان

الاغ دانشمند ( قسمت پایانی )

اگر چه در این سال ها به مرد عادت کرده بود و او را دوست داشت و چیزهای زیادی از او یاد گرفته بود . اما سرنوشت و زندگی الاغ ها برای او مهم تر بود. یک شب که مرد در خواب بود الاغ تصمیم گرفت که به آرزوی خودش برسد . تکه ای کاغد برداشت و روی آن برای صاحبش نوشت در این سال ها که همیشه بار کتاب هایت را اینجا و آنجا می بردم تا تو به خاطر وصیت پدرت به آدم ها خواندن و ننوشتن یاد بدهی من هم خواندن ونوشتن را یاد گرفتم تا به شما آدم ها بفهمانم که الاغ ها هم مثل خیلی از آدم ها می فهمند ومی توانند به درد کارهایی غیر از بار بردن بخورند.


اگر چه در این سال ها به مرد عادت کرده بود و او را دوست داشت و چیزهای زیادی از او یاد گرفته بود . اما سرنوشت و زندگی الاغ ها برای او مهم تر بود. یک شب که مرد در خواب بود الاغ تصمیم گرفت که به آرزوی خودش برسد . تکه ای کاغد برداشت و روی آن برای صاحبش نوشت در این سال ها که همیشه بار کتاب هایت را اینجا و آنجا می بردم تا تو به خاطر وصیت پدرت به آدم ها خواندن و ننوشتن یاد بدهی من هم خواندن ونوشتن را یاد گرفتم تا به شما آدم ها بفهمانم که الاغ ها هم مثل خیلی از آدم ها می فهمند ومی توانند به درد کارهایی غیر از بار بردن بخورند.

حالا من می روم تا وصیت پدرت را بین الاغ ها عملی کنم و به آنها سواد یاد بدهم. و در زیر نامه نوشت دوست تو الاغ دانشمند . و با سم دست راست خود هم آن را امضا کرد . صبح که شد الاغ از محلی که مرد بود خیلی دور شده بود.

بهار بود . آدم ها توی مزارع مشغول کار بودند. آن ها از دیدن الاغ با بار کتاب تعجب می کردند . اما آنقدر کار داشتند که چندان توجهی به آن نمی کردند. توی مزارع و زمین های اطراف روستاها الاغ های زیادی بودند. الاغ دانشمند ما به هر الاغی که می رسید شروع می کرد به صحبت کردن با او که آدم ها به ما زور می گویند. ما چرا باید همیشه بار ببریم . تازه هر چه از دهنشان در می آید به ما می گویند . غذای کافی به ما نمی دهند. و هر بلایی که دلشان بخواهد سر ما می آورند. ما اگر با هم باشیم به آن ها اجازه نمی دهیم که هر بلایی سر ما بیاورند . ما می توانیم دور از آدم ها برای خودمان زندگی کنیم.

 الاغ ها وقتی حرف های قشنگ او را می شنیدند  و می دیدند که می تواند مثل آدم ها هم حرف بزند و هم مثل آن ها بنویسد. حرف های او را قبول می کردند به زودی دربین همه ی الاغ ها خبر رسید که الاغی با بار کتاب آمده است .او زبان آدم ها را می فهمد مثل آن ها می نویسد و مثل آن ها کتاب می خواند. و می خواهد همه ی ما را از دست آدم ها نجات بدهد.

الاغ ها وقتی این خبر را شنیدند راه افتادند طرف الاغ دانشمند. آدم ها نمی دانستند چه خبر شده است. هر کاری می کردند نمی توانستند جلو الاغ های خودشان را بگیرند. دشت پای جنگل پر از الاغ شده بود. آن قدر الاغ آمده بود که قابل شمارش نبود. آدم ها که از کار آن ها تعجب کرده بودند و هم ترسیده بودند دور از جمع الاغ ها ایستاده بودند و منتظر بودند که آنها چه می کنند.

الاغ دانشمند وقتی جمعیت الاغ ها را دید در جای بلندی ایستاد . همه سرشان را برگرداندند طرف او . ساکت شدند .

« دوستان من ! الاغ های عزیز ! تعجب نکنید من هم مثل شما الاغ هستم.

سال هاست که برای آدم ها کار می کنیم . آن ها با ما بار می برند . زمین هایشان را با ما شخم می زنند . سنگ های آسیابشان را با ما می گردانند . با ما به مسافرت می روند . تازه یاد گرفته اند با الاغ ها مسابقه هم می دهند . از چوب زدن هایشان که کاملا با خبر هستید . احترامی هم برای ما قائل نیستند . از زندگی شان تنها کار و بارشان نصیب ما شده است . مگر ما چه از آدم ها کم داریم . مرا ببینید من هم مثل شما یک الاغ هستم زبان آدم را می فهمم می توانم بنویسم ، بخوانم و چیزهای زیادی را یاد گرفته ام که خیلی از آدم ها بلد نیستند شما هم می توانید مثل من باشید . بیایید با هم دیگر به سرزمینی برویم که دست آدم ها به آنجا نرسد و آسوده زندگی کنیم . ازمردی که صاحبم بود شنیده ام که آن سوی جنگل ها دشت بزرگی است پر از علف های تازه ، آب های زلال و گوارا و هیچ کس در آن جا کسی را آزار نمی دهد و همه در کنار هم با راحتی زندگی می کنند . »

وقتی حرف های الاغ به اینجا رسید جمعیت الاغ ها آن چنان عرعری کردند که تا آن زمان کسی نشنیده بود . آدم ها از وحشت پا به فرار گذاشتند و الاغ ها در حالی که الاغ دانشمند در جلوی آن ها به سمت جنگل حرکت می کرد دنبال او راه افتادند .

با قصه ی مادرم همه می خوابیده بودند . فقط من بیدار مانده بودم از مادرم پرسیدم مگر می شود الاغ دانشمند بشود ؟ آن هم با این کاری که آدم ها از ما می کشند . تازه کجا پیدا می شود که آدم آنجا نباشد . من فکر می کنم هر جا آدم هست الاغ هم هست .

- بله پسرم ما الاغ آفریده شده ایم که برای آدم ها کار کنیم . هرگز به فکر دانشمند شدن نباش . همه ی آن چیزهایی که برایت گفتم تنها یک قصه بود و چنین سرزمینی پیدا نمی شود .