خروسی که صدایش را گم کرده بود

انگار نه انگار که خروس است و باید وقت سحر قوقولی قو بخواند. هر کس هم هرچه به او

می گفت یک گوشش در بود و گوش دیگرش دروازه. تازه می گفت: من بهترین خروس دنیا

هستم و قوقولی قوقوی هیچ خروسی به زیبایی و بلندی قوقولی قوقوی من نیست.

    تا این که مثل هر سال اول بهار ، روز مسابقه ی بزرگ قوقولی قوقو از راه رسید و قرار شد

خروس ها برای این که معلوم شود پادشاه قوقولی قوقو ی سال چه کسی است با هم

مسابقه بدهند.

         وقت سحر وقتی خروس ها قوقولی قوقوی هر روزشان را خواندند مسابقه در 

میدان آبادی شروع شد . مجری که خروس جوانی بود پشت کنده درختی که تریبون بود

ایستاد . چهار خروس پیر که داور مسابقه بودند پشت میز هایشان نشستند. مجری،

خروس ها را به ترتیب تاریخ تولدشان صدا می زد . بعد، خروس ها بالای کنده ی درختی

که در گوشه ای از میدان بود می پریدند و قوقولی قوقوی خود را می خواندند و داورها هم

امتیاز می دادند.

            بعد از چند خروس نوبت خروس تنبل و مغرور قصه ی ما رسید. اسمش را صدا

زدند. در یک چشم به هم زدن پرید بالای کنده ی درخت. پاهایش را محکم کرد . بال و

پرش را جمع و جور کرد. سرش را به اطراف چرخاند و به همه نگاه کرد و خواست که

بخواند اما هر چه سعی کرد قوقولی قوقو از گلویش بیرون نیامد که نیامد .

           نگران شده بود . ترسیده بود. اولین بار بود که این اتفاق برایش می افتاد. دوباره

سعی کرد اما باز هم فایده ای نداشت.

                                                                                       ادامه دارد

/ 0 نظر / 5 بازدید