آفتاب هر کجا که باشد آفتاب است

 

 

            آفتاب هر کجا که باشد آفتاب است

                                          

                                                                             بخش دوم


             دختر آسمان با ناراحتی و عجله به سرزمین ستاره ها برگشت. به آن ها گفت:

(( ستاره های عزیز! همه ی شما می دانید که من شما را خیلی دوست دارم و دل

کندن از شما برایم مشکل است آفتاب بزرگ می گوید اگر با او مخالفت کنید سرزمین

شما را نابود خواهد کرد و نخواهد گذاشت که آفتاب شوید .))

            ستاره ها گفتند:(( ما آفتاب می شویم و می تابیم . آفتاب هر کجا که باشد

آفتاب است.))

     آفتاب بزرگ برای رسیدن دختر آسمان لحظه شماری می کرد و عصبانیت قدم

می زد. او هرگز فکر نمی کرد که ستاره ها روزی با مخالفت کنند و این برای او خیلی

ناراحت کننده بود. آفتاب بزرگ غرق این فکرها بود که دختر آسمان از راه رسید و آن چه

را که ستاره ها گفته بودند برایش تعریف کرد. آفتاب بزرگ گفت:(( کاری می کنم که

تمام شان پشیمان شوند و دیگر از این فکرها نکند.))

            دختر آسمان خیلی ترسیده بود و نمی دانست که آفتاب بزرگ چه فکری در سر

دارد و چه بلایی بر سر آن ها و سرزمین شان خواهد آورد. تا صبح خوابش نبرد. خیال

ستاره ها و خشم آفتاب بزرگ او را رها نمی کرد.

             صبح کم کم از راه رسید. آفتاب بزرگ با خشم و شتاب به سوی سرزمین

ستاره ها به راه افتاد. ستاره ها لحظه به لحظه گرمای بیش تری را احساس می کردند.

آن ها می دانستد که آفتاب بزرگ برای گرفتن انتقام می آید. آفتاب بزرگ نزدیک تر شد.

هنگامی که بالای سر مادر آب ها رسید از خشم و عصبانیت بدون این که حرفی بزند

سینه ی مادر آب ها را درید و قلبش را با خود برد.

              همه ی ستاره ها کنار مادر آب ها جمع شده بودند و گریه می کردند.

چشمه ها و رودها دیگر آب نداشتند. گل ها و درخت ها در حال پژمردن و خشک شدن

بودند. ناگهان صدای دختر آسمان که پشت ستاره ها ایستاده بود همه ی آن ها را

متوجه ی خود کرد. :(( او هنوز نمرده است گریه کردن سودی ندارد. سرزمین شما در

حال نابودی است. باید کاری کرد..))

           ستاره ها لحظه ای سکوت کردند و گفتند:(( آخر از دست ما کاری بر نمی آید.))

         دختر آسمان گفت:(( چرا؛ می توانید. اگر می خواهید سرزمین شما دوباره

سرسبز و شکوفا شود یا نفر از شما باید به بهشت سبزه ها برود و از دختران مهربان

رود کمک بخواهد. آن ها برای مادر آب های شما قلبی خواهند فرستاد و او دوباره پر از

آب خواهد شد و سرزمین شما سرسبز و خرم می شود. اما آفتاب بزرگ نباید از رفتن

شما به بهشت سبزه ها با خبر شود چون تنها من و آفتاب بزرگ از بهشت سبزه ها

خبر داریم. اگر آفتاب بزرگ بفهمد که من این راز را به شما گفته ام بال هایم را خواهد

سوزاند و من بدون آن ها نمی توانم زندگی کنم.))

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید