خروسی که صدایش را گم کرده بود

نزدیکی های شب بود که به آن جا رسید. پرسان پرسان لانه ی خروس پیر را پیدا کرد.در زد

خروس پیری در را باز کرد. خروس جوان را به لانه اش دعوت کرد. شام را که خوردند خروس

پیر ماجرای سفر مهمانش را به دقت گوش کرد و گفت:(( اگر بخواهی و کارهایی را که

می گویم درست و کامل انجام بدهی بعد از یک هفته می توانی صدایت را پیدا کنی. مهم

این است که برای رسیدن به هدف و آرزویت تلاش کنی.))

      خروس بی صدای قصه ی ما گفت:(( قول می دهم برای رسیدن به صدایم هر کاری را

که شما بگویید انجام بدهم.))

      خروس پیر گفت:(( از فردا تا هفت روز؛ روزها در کلاس من می نشینی و تنها به

حرف های من و صدای خروس های دیگر که در کلاس هستند گوش می کنی و هیچ

حرفی نمی زنی و پیش از سحر به کنار چشمه ای که پای درخت سیب است می روی

و هفت قطره از آب آن را می نوشی بعد از آن به قله کوه می روی و آن قدر به آسمان

نگاه می کنی که هنگام خواندن خروس ها شود. به صدای خروس ها به دقت گوش کن

و به آسمان نگاه کن تا صبح از راه برسد. سحر روز هفتم به همه ی چیزهایی که در این

مدت یاد گرفته ای به روزهایی که بهترین خروس آبادیتان بودی و به آرزوی بزرگ خود فکر

کن مطمئن باش به آن خواهی رسید.

             صبح شد. خروس جوان به کلاس خروس پیر رفت. تمام روز را به حرف های او

و صدای خروس های دیگر گوش داد. نه چیزی پرسید و نه چیزی گفت.

    نیمه های شب خود را به چشمه ی پای درخت سیب رساند . هفت قطره از آب آن را

نوشید و پیش از سحر خود را به قله ی کوه رساند. آن قدر به آسمان نزدیک شده بود که

انگار ستاره ها روی قله ی کوه نشسته اند.

     کم کم صدای خروس ها بلند شد. کوه و ستاره و آسمان پر از صدای خروس شده بود

مثل این که اهالی آسمان هم با قوقولی قوقوی خروس ها بیدار می شدند و صبح خود

را آغاز می کردند.

      روزها و شب ها یکی پس از دیگری گذشت. بعضی از وقت ها هوای کوه و سحر آن

قدر جذاب بود که خروس مغرور اول قصه ی ما احساس می کرد که می تواند بخواند و

همه ی آسمان و زمین را از صدای خود بیدار کند. اما به خروس پیر قول داده بود که تا

سحر روز هفتم صبر کند.

      روز هفتم از راه رسید . آب چشمه را که نوشید به سوی قله رفت. احساس می کرد

که سبک شده است . می تواند پرواز کند؛ بخواند و تمام آسمان و زمین را زیر بال و پرش

بگیرد . پدرش را همه جای آسمان می دید. صدای پدر و صدای خروس پیر گوش هایش را

پر کرده بود:(( سحر باید با صدای خروس آغاز شود و همه ی دنیا باید از قوقو لی قوی

خروس بیدار شوند قوقو لی قو یعنی بیداری . تو باید تلاش کنی و بخواهی. حتما" به

آرزو هایت خواهی رسید.))

         سحر آغاز شده بود. آسمان داشت روشن می شد اما خروس جوان آن قدر به

آرزوها و رویا های خود فکر می کرد که متوجه چیزی نشده بود. قوقو لی قو هایش آن

قدر بلند و زیبا بود که همه ی خروس های آبادی همراه خروس پیر برای شنیدنش به

بالای قله آمده بودند و دور تا دور خروس را گرفته بودند . تمام قله پر از خروس بود.

/ 0 نظر / 18 بازدید