مرد و جنگ

 

 

مرد و جنگ

 

((در انتهای کوچه ی ما

یک خانه ی خیلی قدیمیست))

هر کس که آنجا را ببیند

می گوید حتما" هیچ کس نیست

 

هر صبحدم مرد بلندی

قاب درش را می گشاید

با بقچه و بیلی به دستش

بر گام هایش می فزاید

 

چشمان من می جوید او را

تا گام هایش است پیدا

او می رود او می رود تا

گم می شود در باغ و صحرا

 

وقت غروب آهسته آن مرد

می آید اما بیل بر دوش

می گیرد او با دست خالی

فرزندهایش را در آغوش

 

مامان من می گوید آن مرد

در شهر ما خیلی غریب است

با آن همه خرج و عیالش

مردی فقیر اما نجیب است

 

ای کاش می شد جنگ و دشمن

در کشور آن ها بمیرد

آب و درخت و سبزه و گل

هر جای خاکش را بگیرد

/ 1 نظر / 8 بازدید
حشمت اله ازادبخت

سلام عزیز. بااجرازه ی شما این شعر در ستون کودک و نوجوان پایگاه هومیان نیوز منتشرشد. بااحترام حشمت اله آزادبخت