خروسی که صدایش را گم کرده بود

حالا من هم آمده ام تا صدایم را پیدا کنم.))

تعدادی از خروس ها بلند بلند خندیدند و بعضی ها هم گفتند:(( به حق چیزهای ندیده و

نشنیده، همه چیزی تا حالا شنیده بودیم اما خروس بی قوقو لی قوقو ندیده بودیم.))

      خروس بی صدای ما وقتی دید آن ها حرف هایش را قبول نمی کنند و او را به مسخره

گرفته اند از آن جا دور شد.

راستش این بود که خودش هم نمی دانست پیش چه کسی باید برود . اما چاره ای نداشت

باید آن قدر می رفت و می پرسید، می رفت و می پرسید تا بفهمد دوباره صدایش را 

چگونه می تواند پیدا کند و چه کسی این مشکل بزرگ را می تواند حل کند.

از را رفتن خسته شده بود. پای درخت سیبی که در کنار راه بود رفت. کوله پشتی اش

را برداشت. نشست. همین طور که به مزارع روبرو نگاه می کرد کم کم خوابش برد.

صدای چند گنجشک او را از خواب بیدار کرد. نمی دانست چند مدت است که خوابیده

است. سرش را که بلند کرد روی شاخه ی پایینی درخت چند گنجشک را دید که کنار هم

نشسته اند و برای خودشان می خوانند.

با حسرت به آن ها نگاه می کرد. دلش به یاد سحر هایی افتاد که بلند می شد و آن قدر

قوقو لی قوقو می خواند تا هیچ کس در خواب نماند. آن روزها از او و صدای زیبایش همه

صحبت می کردند.

همین طور که به آن ها نگاه می کرد گفت:(( خوشا به حالتان که صداهایتان را گم

نکرده اید و می خوانید.))

یکی از گنجشک ها که از بقیه بزرگ تر بود با تعجب گفت:(( مگر تو صدا نداری؟ همه ،

سحرها با صدای خروس از خواب بیدار می شوند تو هم می توانی بلند شوی و بخوانی.))

                                                                                    ادامه دارد

/ 0 نظر / 12 بازدید